تبليغاتX
ستاره کوچولو

ستاره کوچولو



!@!

می‌دانم


حالا سالهاست که ديگر هيچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد
حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری

آن همه صبوری

من ديدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده

هی بوی بال کبوتر و

نایِ تازه‌ی نعنای نورسيده می‌آيد

پس بگو قرار بود که تو بيايی و ... من نمی‌دانستم
!
دردت به جانِ بی‌قرارِ پُر گريه‌ام

پس اين همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟


حالا که آمدی

حرفِ ما بسيار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که بارانی‌ست
...!

به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و

دوری از ديدگانِ دريا نيست
!
سربه‌سرم می‌گذاری ... ها؟

می‌دانم که می‌مانی

پس لااقل باران را بهانه کُن

دارد باران می‌آيد

مگر می‌شود نيامده باز

به جانبِ آن همه بی‌نشانیِ دريا برگردی؟

پس تکليف طاقت اين همه علاقه چه می‌شود؟
!
تو که تا ساعت اين صحبتِ ناتمام

تمامم نمی‌کنی، ها!؟


باشد، گريه نمی‌کنم

گاهی اوقات هر کسی حتی

از احتمالِ شوقی شبيهِ همين حالای من هم به گريه می‌افتد
.
!@!
چه عيبی دارد
!
اصلا چه فرقی دارد

هنوز باد می‌آيد،‌ باران می‌آيد

هنوز هم می‌دانم هيچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد

حالا کم نيستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال

که فرقِ ميان فاصله را تا گفتگوی گريه می‌فهمند

فقط وقتشان اندک و حرفشان بسيار و


آسمان هم که بارانی‌ست ...!


آن روز نزديک به جاده‌ای از اينجا دور

دختری کنار نرده‌های نازک پيچک‌پوش

هی مرا می‌نگريست

جواب ساده‌اش به دعوت دريانديدگان

اشاره‌ی روشنی شبيه نمی‌آيم تو بود
.
مثلِ تو بود و بعد از تو بود

که نزديکتر از يک سلامِ پنهانی

مرا از بارشِ نابهنگامِ بارانی بی‌مجال

خبر داد و رفت
.
نه چتری با خود آورده بود

نه انگار آشنايی در اين حوالیِ‌ ناآشنا
...!
رو به شمالِ پيچک‌پوش

پنجره‌های کوچکِ پلک بسته‌ای را در باد

نشانم داده بود

من منظورِ ماه را نفهميدم

فقط ناگهان نرده‌های چوبیِ نازک

پُر از جوانه‌ی بيد و چراغ و ستاره شد

او نبود، رفته بود او

او رفته بود و فقط

روسریِ خيس پُر از بوی گريه بر نرده‌ها پيدا بود ...!@!

نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 22:6 توسط ستاره |

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 10:32 توسط ستاره |

زمین ...

!@!

 

این همه سنگینی وحشی
این همه رنج بی دلیل
چرا تحمل می کنی مرا
زمین خیره سر؟
گام هایم تو را از چرخش باز نمی دارند!
بی رحم ستم پیشه !

زمین حکیمانه زیر چشمی
بی آنکه از سرعتش بکاهد گفت:

مرا تنها بلعیدن مردگان رواست.

و در سیر خود فرو شد ...

نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 19:49 توسط ستاره |

آزاد ...

 

 

 ما آزادیم
آزادیم
روزنامه بخریم
آزادیم تمام تیترها را بخوانیم
خبر اعدام این هفته
نرخ گوشت
وضع آب و هوا

ما آزادیم
بر علیه خودمان
دوستانمان
حرف های عجیب بزنیم

آزادیم
کتاب های چاپ شده را بخوانیم

بگوییم
پرنده قشنگ است
زندگی روبراه است

خیلی خوب است
ما آزادیم...

نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 19:43 توسط ستاره |

دی رسید...

دی رسید
سی سال تمام گذشت
بلدم چای خوبی دم کنم
قصه بگویم
بروم در جلد آدم‌ها
عین خودشان حرف بزنم
بخندانمتان
اشکتان را در‌آورم
نا آرام‌ترین کودک جهان را خواب کنم
خواب‌ترین کودک جهان را بی‌خواب

چیزهای بسیاری تجربه کرده‌ام
اکنون دلبسته‌ی یک چیزم
تنهایی

نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 19:30 توسط ستاره |

وصیت من به تو
یک چشمک است

هر جا که رفتی
هر جا که بودی
هنگام پاشیدن آب به صورت
که زلال می شود دل آدم
برای من در آینه
چشمک بزن
آینه راز دار من است
بگذار تا آخر دنیا
خیال کنم
چشم چپت در آینه
دیوانه ی من است

نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 19:21 توسط ستاره |

 

پياده روها غيرتي مي شوند

پاشنه ي كفشم را

روي رگ خيابان مي گذارم و رد نشده

به انتهاي نفس هاي حبس شده ات مي رسم

اصلا خودماني تر شويم

شعر خيس مي شود

از باران هايي كه قرار بود

روي صداي تو ببارند

لحن اين حرف را با خود مي برم

شهر بايد خانومانه تر از اين راه برود

در مقابل چشم هاي محرمانه ام

نشد!

اين پس كوچه را خط مي زنم

از سر تمام دردهايم

مي رسم به جنس تو

و حرفهايي كه پشت سرم   ...

از دنيا كم آوردمت !

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 22:22 توسط ستاره |